![]() |
![]() |
|
| صدف سینه من عمریست گهر عشق تو پروردست |
|
سلام دوباره به خدای قادر مطلق
که من به این صفت او ایمان اوردم سلام به امام خوبیها او که امده تا به ما بیاموزد میشود و میتوان . او که دستگیر ماست ان هنگام که از ناتوانی مرده باشیم. و سلام به همه اونهایی که تو این مدت به یاد اندیشه ام بودند ازش سراغ میگرفتند و منتظر بودند...سلامی با ارزوی سلامتی برای همه اونهایی که دنبال اینن که اونی بشن که باید . اونایی که متعهدند به انچه که میخواهند...... ما دوباره شروع میکنیم اگه خدا بخواد و اقا و پدر بزرگوارمون مثله همیشه حامیمون باشه. پس سلام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
سلام دوباره به خدای قادر مطلق
که من به این صفت او ایمان اوردم سلام به امام خوبیها او که امده تا به ما بیاموزد میشود و میتوان . او که دستگیر ماست ان هنگام که از ناتوانی مرده باشیم. و سلام به همه اونهایی که تو این مدت به یاد اندیشه ام بودند ازش سراغ میگرفتند و منتظر بودند...سلامی با ارزوی سلامتی برای همه اونهایی که دنبال اینن که اونی بشن که باید . اونایی که متعهدند به انچه که میخواهند...... ما دوباره شروع میکنیم اگه خدا بخواد و اقا و پدر بزرگوارمون مثله همیشه حامیمون باشه. پس سلام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت توسط بوستان |
|
هفته ای دیگر گذشت و امشب باز شب جمعه است.امام(ع) سخت امیدوار است تا طی این هفته ،دیگر خلق نبودنش را حس کرده باشند.به ضرورت ظهورش پی برده با شند و او و ظهورش را انقدر خالصانه خواسته باشند تا این جمعه دیگر فرمان قیام صادر شود.امیدوار است شیعیانش انقدر مقدمات ظهورش را فراهم اورده باشندو انقدر خود و جامعه را برای پذیرش امر فرج سازماندهی کرده باشند و خلاصه انقدر اماده باشند که تا صبح ،از شوق ،خواب به چشمانشان نیاید. دو کوچه از موقعیت امام(ع)،بازار ها شلوغ است و ترافیک ،پیاده رو ها و پاساژها کم از ترافیک همت ندارد.تالارها اغاز زندگی مشترک زوج های جوان را به رقص و طرب ایستاده اند،پارکها و شهر بازیها پر از سر و صدا و قهقهه بچه ها و بچه تر هاست! بچه ها اجازه دارند تا نصف شب پای تلویزیون دراز بکشند و فردا خورشید وسط اسمان باشد و انها وسط رختخواب. فامیل شب جمعه دور هم جمع می شود .یکی ، از معا ملات دو هفته گذشته صحبت می کند و دیگری پشت سر همسایه غیبت .جمعی هم که خود را بیش از همه به امام (ع) نزدیک می دانند عاجزانه پاس شدن چک ها یا واحدهای دانشگاهشان را از خدا و امامشان مساُ لت دارند.
دم دم های صبح جمعه است،امام (ع) اصحابی را که گردش جمع امده اند می شمرد، ،۱،۲،۳،۴،۵...همین!اصحاب سرشان را پائین می اندازندو امام (ع)سر به اسمان بلند میکند ،زیر لب چیزی زمزمه می کند و رو به اصحاب می گوید: بروید تا هفته بعد ! و خودش بر می گردد به همان دو کوچه بالاتر. می خواست علمش را در اختیار بگذارد،می خواست صبرش را ،قدرتش را ،ایمانش و یقینش را ...می خواست شمشیرها را تقسیم کند،می خواست مسئولیت ها را تفویض کند، اگر قیام می کرد...با این وضع اگر قیام می کرد اول ،راهش را می گرفتند.. بعد اب را بر رویش می بستندو از ساعتی دیگر جنگ اغاز می شد . اما چه جنگی؟! با همان نسبت ۷۲ نفر به سی هزار نفر؟ یا کمتر؟ یکی یکی کشته می شدند،لحظه اخر امام خود را بالای سرشان می رسانید و لبخند رضایتی بدرقه سعادت اخروی
و اما ایا بستری که تکامل بشریت را تا مقام خلیفه اللهی ـ یعنی همانکه به خاطرش خلق شده ـ برساند اماده می شد؟؟! دم دم های صبح جمعه است مردم غالبا خوابند. چون امروز جمعه است و همه جمعه ها را بالاخص صبح جمعه را زمان استراحت می دانند!همه برای خوابیدن و خواب ماندن توجیه کامل چه از نظر عقل چه از نظر شرع و چه از نظر عرف دارند. پس می خوابند. یکی هم دست دیگری را گرفته و کوه های اطراف تهران را اباد می کند.
انگار ظهر شده است ، اگر امام (ع) قیام می کرد الان همه اصحاب را شهید کرده بودند و خود امام(ع)هم هزاران زخم بر پیکر داشت و افتاده بود. کسی روی سینه اش نشسته بود با خنجری برهنه بر دست . اگر "هل من ناصرش" را شنیده بودیم شاید کمکش می کردیم. اما ...مگر نشنیدیم ؟!چندی پیش کسی صادقانه می گفت:اگر ما همعصر واقعه کربلا بودیم اگر چه شاید جزو سپاهیان عمر سعد قرار نمی گرفتیم.اما از سپاهیان امام حسین (ع) هم نبودیم!پرسیدم:"یعنی چه؟چطور؟" گفت:می گویند در ظهر عاشورا در فاصله چند فرسخی از کربلا یعنی دقیقا زمانی که بزرگترین واقعه تاریخ در حال وقوع است در روستائی مردم مشغول دوشیدن شیر بزان و رسیدگی به امور جاری زندگیشان بودند.با اینکه از قضیه کربلا بی خبر هم نبودند:ما هم با این وضع تعلق و وابستگی هامان جزو همان مجموعه بودیم" دیدم بی راه هم نمی گوید . انگار ظهر شده است . دیگر همه از کوه برگشته اند. بعضی هم چشمشان را باز می کنند و می بینند که ساعت لنگ ظهر را نشان می دهد. و هیچ کس فکر امتحانی که امروز داشته نیست!
دیگر عصر جمعه است .حتی انهائی که همین الان در اوج خوشی هستند ،ارام ارام دلتنگی همیشگی عصر جمعه را حس می کنند.تقریبا همه از بچه گی تا الان بارها از بزرگترها پرسیدهاند که "چرا عصر جمعه اینقدر دلگیر است؟"و هیچ کس تا کنون جواب درست و حسابی برای این سوال پیدا نکرده است.اولین جمعه ای که این دلتنگی را حس کردی ،اولین هفته ای بود که کاری از دستت برای ظهور امام بر می امد و نکردی و از ان روز هر عصر جمعه دلت می گیرد انگار هر هفته می توانی برای تعجیل در ظهور کاری کنی و نمی کنی . با این وضع عدم امادگی من وتو و جامعه در صورت قیام امام (ع) سرنوشت منتقم خون حسین (ع) نیز غیر از سرنوشت حسین (ع) نخواهد بود . هر جمعه بدون ظهور ، عاشورای مهدی (عج)است و تو برای اینکه علت دلتنگیت را بیابی عصر روز های جمعه چشمت را با کن و نیک بنگر . ببین در همان لحظات دیگر سر که را بر سر نمی بینی؟؟؟ کمی فکر کنیم... ( مجله تسنیم)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
شهید محمد حسین خیری پور: اولین سخنم این است که هر کس را می بینید نهی از منکر کنید.
شهید محمد حسین غلامی: هیچ وقت از کار و کوشش دست بر ندارم که امروز روز رنج کشیدن است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
طلوع می کندآن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی دوباره پلک دلم می پرد،نشانه چیست؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبز تر از هزار بار بهار کسی ،شگفت کسی آن چنان که می دانی
کسی که نقطه آغاز هر چه پرواز است توئی که در سفر عشق خطّ پایانی
توئی بهانه آن ابرها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی
تواز حوالی اقلیم هر کجا آباد بیا که می رود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی ( قیصر امین پور)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت توسط بوستان |
|
مومن برادر مومن است و باید او را دشنام ندهدو بدگوئی نکند و او را از خوبیها محروم نگرداندو نسبت به او بد گمان نباشد.
اولین قطره خون شهید کفاره گناهان اوست مگر بدهیها که کفاره ان ادای ان است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت توسط بوستان |
|
مجتبی گفت:سفره را بیندازید که از گرسنگی غش کردم." بی انکه به کسی توجه کندسفره را از روی کمد برداشت و وسط اتاق پهن کرد.پسرک صورت گرد که قابلمه را از روی چراغ برمی داشت گفت:"چه خبرته، تو که همین الان از مرخصی رسیده ای." همه دور سفره نشسته بودند که یکی پرید تو اتاق. ـمجتبی...مجتبی،بلند شو که حاج احمد با تو کار دارد...زود بیا. پسرک قد بلند بود.مجتبی از چهره هراسان او فهمید که اتفاق ناگواری افتاده است.تند بر خاست و پرسید :"کجاست؟" پسرک قدبلند گفت:"تو بخش بیمارستان."
مجتبی گفت:" خدا به خیر بگذراند ."و راه افتاد.
در بخش را که باز کرد٬ حاج احمد را دید.دستانش را از پشت به هم گره زده بود و قدم می زد.ارام جلو رفت.حاج احمد تا او را دید٬فریاد کشید:"کجا بودی؟" مجتبی من من کنان گفت:"داشتم غذا میخوردم." حاج احمد پرسید:"کی از مرخصی برگشتی؟" مجتبی گفت:"همین یک ساعت پیش." حاج احمد پرید ویقه مجتبی را گرفت. مجتبی بی دفاع ماند. حاج احمد او را به دنبال خود کشید و راه افتاد. مجتبی داشت خفه می شد. هر چه فکر کرد ٬نمی فهمید چه اشتباهی از او سر زده. خواست کمی یقه اش راباز نگه دارد.چشمان حاج احمد چنان گرد شد ودست او را پس زد که مجتبی از حرکت ایستاد. رسیدند بالای تخت مجروحی که بی حال انها را نگاه می کرد .نوجوان بود و هنوز مویی روی صورتش نروییده بود.حاج احمد با اشاره به دستهای مجروح پرسید :"روی این دست چیه؟" لکه های سرخ٬ جا به جا روی دست های مجروح به چشم میخورد.مجتبی سر به زیر انداخت و ارام گفت :"خون." حاج احمد از مجروح پرسید:"چند وقت است که اینجا هستی؟" مجروح که جا خورده بود ٬گفت:"یک هفته." حاج احمد گفت:"در این یک هفته با تو چه طور بر خورد کرده اند؟" مجروح گفت:"هیچی.مرا روی این تخت گذاشته اند وبه حال خودم رها کرده اند." حاج احمد گفت:"چه طور غذا میخوری؟" مجروح گفت:" با همین دستهایم." و خیره ماند به لکه های خون که به سیاهی می زد.حاج احمدپرسید:"گفتی که دستهایت را بشویند؟" مجروح گفت:"بله گفتم.ولی کسی به حرفهایم گوش نکرد." مجتبی به دیوار تکیه داده بود. حاج احمد سرش داد زد:"مگر من روز اول که تو را به اینجا فرستادم٬نگفتم که چه مسئولیتی داری؟مگر نگفتم با مجروحین چطور برخورد کنید؟مگر من انها را به شما نسپردم؟مگر..." مجتبی٬حاج احمد را دید که روی میز دنبال چیزی می گردد.برگشت وخواست پاور چین از اتاق بیرون برود که حاج احمد چنگال را دید و دستش به طرف ان رفت.مجتبی همین که خواست از اتاق بزندبیرون٬چنگال را دیدکه در هوا به طرفش می اید.جاخالی داد و چنگال کنار صورتش توی دیوار فرو رفت.مجتبی پا به فرار گذاشت. ~~~~~~~ چند ساعتی بود که خودش را تو اتاق حبس کرده بود.می ترسید از اتاق بیرون برود.گوشه اتاق کز کرده بود وناخنهایش را می جوید. یکی امد تو ومجتبی سر بالا اورد.پسرک قد بلند بود.گفت :"حاجی با تو کار دارد٬بیا." مجتبی مردد بود.پسرک قد بلند گفت:"بلند شو٬نترس.چیزی نمی شود." بر خاست٬ولی توان راه رفتن نداشت.ارام جلوی اتاق حاج احمد ایستاد.در زدو رفت تو.حاج احمد وسط اتاق ایستاده بود.چشم هایش سرخ سرخ شده بود.تا مجتبی را دید٬بلند گفت :"فهمیدی چه کرده ای ؟تو به یک بسیجی توهین کرده ای٬می فهمی یا نه؟" مجتبی ارام گفت :"ولی حاجی ٬من تازه از مرخصی امده بودم." دستهای حاج احمد می لرزید.بلند گفت:"ولی تا از مرخصی برگشتی٬رفتی سر وقت سفره.چرا به مجروحین بیمارستان سری نزدی؟مگر تو مسئول بیمارستان نیستی؟" صدایش پایین امد و ارام ادامه داد:"برادر ٬تو می دانی که ان بسیجی امانت جبهه هاست؟مادرش با صد امید او را روانه کرده..." حاج احمد بغضش ترکید و زد زیر گریه.هق هق گریه اش ٬قلب مجتبی را هم شکست.هردو وسط اتاق روی زمین نشستند و ارام در اغوش هم گریستند.
اگر قدرت انتخاب داشتید دوست داشتید جای کدامیک از این سه نفر باشید؟.من که دوست داشتم یه بسیجی تحت فرماندهی حاج احمد باشم ، ولی نمیدونم چرا احساس مجتبی رو به خوبی درک میکنم به امید دیدار شهیدان زنده |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
فـــــــــــــــتبارک الله احسن الخالقین
اللهم صلّ علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرّالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
خدای خوب محمد وعلی،میلاد فاطمه ات مبارک. امــــــــــام خوب من ،میلاد مادرتان، عذراء بتول،حضرت صدیقه طاهره مبارک باد. میـــــلاد مادرمان زهــــــــــرای مرضیه مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
شهید حاج شیخ عبدالله میثمی:
خدا می داند اگر پیام شهدا و حماسه های انها را به پشت جبهه منتقل نکنیم گنهکاریم.
شهید مهدی رجب بیگی: خدایا چنانمان دار که در لیله القدر حیات خویش خواب نباشیم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
حجت امام عصر
بنیانگذار..... رهبر کبیر.... روح الله ...
الموسوی الخمینی: شهدا را به خاطر بیاورید حتی با یک صلوات |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
شهید سعید جانبزرگی:
هیچ کس بی انکه سعی کند به زیارت آفتاب نخواهد رفت.
اللهم صل علی محمد و ال محمد السلام علی الحسین وعلی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین سلام بر شهیدان راه اسلام سلام بر شهیدان هشت سال دفاع از ایران اسلامی سلام جاویدان بر تمام انانی که در ازادی خرمشهر سهیم بودند درودبر شما که با لبان تشنه و شکم های گرسنه جانانه و مخلصانه دفاع کردید. درود بی کران بر غیرتتان٬ بر شهامتتان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
اما باز نگشتم
به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است دینی که پیروانش بسیار کم اند. مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب
عشق تنها کار بی چرای عالم است چه افرینش بدان پایان می گیرد. معشوق من چنان لطیف است که خود را به" بودن" نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم،زیرا میدانم ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است. خدایا محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت٬خیانت ظالمانه ای است. خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد٬شرف ندارد. خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان٬ همانا کفر خدای بزرگ است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
بسم رب الشهدا والصدیقین
من فاصله ای دراز از وجود حیوانی انسان تاانسانیت انسان احساس میکنم. ولی بسیار امیدوارم که این فاصله راخیلی زودطی کنم ودر کوله بارم محبت٬خدمت٬تلاش٬صبرو مقاومت و چیز های بسیارقرار دهم تا هیچ گاه در مسیر انسانیت متوقف نشوم بلکه بتوانم از محتوای کوله بارم به همراهان نیز بدهم تا بتوانندمسیر تکامل و انسانیت را همراه بامن یا زودتر از من طی کنند. من خوب می دانم اراده در این راه لازم است ولی این را هم میدانم که کافی نیست. بار الها........................... مسیر من طولانی است ولی اگر نیروی تو، به پاهایم نیرو دهدو مورد لطف ان معلم غایب قرار گیرم پیروز خواهم شد... من حرکت کردم خدایا کمکم کن.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
نون والقلم وما یسطرون
سازنده ترین کلمه گذشت است...ان را تمرین کن. پر معناترین کلمه ما است....ان را به کار ببر. عمیق ترین کلمه عشق است...به ان ارج بنه. بی رحم ترین کلمه تنفر است...از بین ببرش. خود خواه ترین کلمه من است...از ان حذر کن. ناپایدارترین کلمه خشم است...انرا فرو ببر. بازدارترین کلمه ترس است...با ان مقابله کن. با نشاط ترین کلمه کار است...به ان بپرداز. پوچ ترین کلمه طمع است... ان را بکش. نویسنده سمانه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
چه عجب این ابجی مام افتخار داد ویه مطلبی توی وبلاگ خودش نوشت. حالا این شما و اینم سمانه خانوم ۱۷ساله:
به نام خدا به نام اون کسی که هر وقت به هر دلیلی صدام در میومد از زندگی سیر میشدم از ادما داغون میشدم...بد جوری صداش میکردم با سوز واه. ..اشک ... اما الان که قربونش برم مشکلمو حل کرده دیگه مثه گذشته یادش نمی کنم حقیقتا مثه گذشته با اشک و سوز ٬رسیدن به قرب الی الله رو ازش نخواستم ... من امروز شروع کردم به نوشتن تا ازش بخوام اما دیگه دنیایی نه من ازش ماورایی میخوام ... آسمونی میخوام ٬افسانه ای میخوام ...میخوام اونقدر دستم بلند بشه که برسه به دست مولام ٬سرورم امام زمانم بهش بگم اقاااا خودت گفتی از ما غافل نمیشی همیشه به یادمونی یه تلنگر به دل سیاه من بزن... بیام تو سپاهت توی صف سر بازات اونجا که هر کسی ...نمیتونه قدم بزاره بیام بشم خادمت ٬بشم کنیزت٬ بشم سربازت نه سربارت کسی باشم که بتونم هر روز چهره قشنگتو چهره ماهتو با چشم دل نظاره کنم بعد... خوب بشناسمت اونقدر خوب که سرنوشتم و مرگم مثه اون حدیثی نشه که میگه هر کی امام زمونشو نشناسه به مرگه جاهلیت مرده... اما نمیدونم شاید از دست من دلت خونه ... به خودت میگی اینه اون شیعه ای که قراره بشه سربازم... در صورتی که سال به سال به صاحبش سر نمی زنه من شرمنده ام ... شرمنده ای که به زور شرم میکنه... پوستش کلفت شده. نمی دونم چی بگم که از امروزمنو از مریدات بدونی یا حداقل ازش نا امید نباشی... اقاجون تورو به جدت محمد قسم ٬تو رو به جدت حسین که ای کاش یه ذره از اون عاشوراشو درک میکردم یا میتونستم کنیز دخترش رقیه باشم تورو به مادرت فاطمه زهرا کمکم کن بهم بیاد پیرو این خانوم باشم و نشون بدم که دانشجوی مکتب علی ام میخوام یه روزی برسه از ته دل بگم اقا دوستت دارم من همون سمانه سرگردونم...یا علی مدد اگه کسی با من موافقه و احتمالا درد منو داره و دنباله درمونه با یه یا علی تو نظرات اعلام کنه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
پاداش مجاهد شهید در راه خدا بزرگتر از پاداش
عفیف پاکدامن نیست که قدرت بر گناه دارد و الوده نمی شود٬ همانا عفیف پاکدامن فرشته ای از فرشته هاست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
چهاردهمین انسان کامل ٬امام مهدی که سلام ابدی محبوبش براو و خاندان پاکش باد می فرمایند:
هر یک از شما باید کاری کند که با ان به محبت ما نزدیک شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
خدایا زمانی تو را جستجو می کردم٬خود را می دیدم اکنون به خود می نگرم تو را می یابم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
والا پیامدار صلح ٬محمد امین که سلام جاودان خدا بر او وخاندان طاهرش باد فرمودند:
چه شده است که شما به یکدیگر ابراز محبت نمی کنید و همدیگر را نصیحت نمی نمایید با اینکه در ایین الهی همگی شما برادرید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
پیامبر اسلام صلی الله علیه واله می فرمایند:
بهترین جوانان شما ٬کسی است که رفتارش مثل بزرگسالان باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
مجتبی گفت:سفره را بیندازید که از گرسنگی غش کردم."
بی انکه به کسی توجه کندسفره را از روی کمد برداشت و وسط اتاق پهن کرد.پسرک صورت گرد که قابلمه را از روی چراغ برمی داشت گفت:"چه خبرته، تو که همین الان از مرخصی رسیده ای." همه دور سفره نشسته بودند که یکی پرید تو اتاق. ـمجتبی...مجتبی،بلند شو که حاج احمد با تو کار دارد...زود بیا. پسرک قد بلند بود.مجتبی از چهره هراسان او فهمید که اتفاق ناگواری افتاده است.تند بر خاست و پرسید :"کجاست؟" ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
مبادا اسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در مبادا هیچ سقفی بی پرستو مبادا هیچ بالی بی کبوتر |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
خداوند سبحان در مورد علت افرینش جهان و ادمیان می فرماید:
"من گنج پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم مردم را افریدم تا شناخته شوم"
نخستین عاشق و اولین معشوق خداست. ما هدف نیستیم نتیجه ایم
خداوند متعال میفرماید: هر کس مرا بخواهد من او را میخواهم هر کس عاشق من شود من عاشق او میشوم هر کس من عاشق اوشوم او را میکشم و هر کس من او را بکشم خونبهایش با من است وهر کس خونبهایش با من است خونبهایش خودم هستم
هر وقت یاد من بر دل کسی غلبه کند کاری می کنم که لذتش در ذکر من باشد عاشق من شود و من عاشق او شوم پرده و حجاب را کنار می زنم و حال را چنان بر او مسلط می کنم که نفهمد کی شب است وکی روز و نفهمد فقیر است یا غنی نفهمد کی ذلیل است و کی عزیز طوری که همه مردم خوابند و او پرپر میزند و بیدار است |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
جاذبه خاک به ماندن می خواند
آن عهد باطنی به رفتن عقل به ماندن می خواند وعشق به رفتن واین هر دو را خداوند افریده است تا وجود انسان در اوارگی حیرت میان عقل و عشق اغنا شود
اگر انسان خود را در خدا فانی کند انگاه این خداست که در اثار او جلوه گر می شود.
زنده ترین روزهای زندگی یک مرد ان روزهایی است که در مبارزه می گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می دهد
زندگی کردن با مردن معنی می یابد کلید ماجرا در مردن است نه زندگی کردن.
تخصص حقیقی در سایه تعهد اسلامی به دست میایدولاغیر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا
و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا انت کما احب فاجعلنی کما تحب
این عزت مرا بس که من بنده توام واین افتخار مرا بس که تو خدای منی تو چنانی که من دوست دارم مرا چنان کن که دوست داری ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت توسط بوستان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق
تنها با یقین ممکن است. |
| پیوندهای روزانه |
|
حاج همت شقایق پرپر سرداران دفاع مقدس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
پروانه های عاشق گلچین اندیشه های اسلامی سفر کرده طایر قدسی نوید شهادت گل نرجس بهشت خوبان ثار الله پلارک SHOHADA |
|
RSS
|